تبلیغات
★☆.::CRazy FRogs::.☆★ - @@@......@@@

★☆.::CRazy FRogs::.☆★

فـــقـــط واســــه خـــنـــده ایـــنـــجـــایـــیـــم!

@@@......@@@

سلام

خوبین؟

..........

قرار ما وقت دلتنگی.....

نرسیده به گریه بود.....

تو به دلتنگی نرسیدی...

و من از گریه گذشتم.....

.........................

..........

بفرمایین ادامه...


کمی عوض شدم؛

دیریست از خداحافظی ها غمگین نمیشوم؛

به کسی تکیه نمیکنم .؛

از کسی انتظار محبت ندارم؛خودم بوسه میزنم بر دستانم ؛

سر به زانو هایم میگذارم و سنگ صبور خودم میشوم

چقدر بزرگ شدم یک شبه ... !!!



....................................................................................................................................................




چه سنگدل است سیری که گرسنه ای را نصیحت می کند  تا درد

گرسنگی را تحمل نماید. ...   -  جبران خلیل جبران



نه چتری داشت
نه روزنامه ای12949168145981275639 اگه تو هم دلت گرفته بیا(از دستش ندید!)+عکس


نه چمدانی...
 

 

عاشقش شدم…!

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

از کجا میدانستم که مسافر
است…












 
 


 
شــک نـدارم هـمـین روزها …هیـچ گـرسـنه ای باقی نمــــی ماند …

هـــمه سیــــر مـی شـوند, از زنــدگی .







دندانم شکست . . .

برای شن ریزه ای که درغذایم بود. . .

دردکشیدم ...

نه برای دندانم . . .

برای کــم شدن ســوی چشمان مادرم . . !












پیرمرد همسایه آلزایمر دارد ...

دیروز زیادی شلوغش کرده بودند

او فقط فراموش کرده بود

از خواب بیدار شود …!


.............................


این روزها دورم اما نزدیک نزدیکم ، ساکت اما پر از حرفم ، آرام اما غوغایی
ست درونم …. نشسته و میشمارم روزهای رفته و روزهای در پیش رو را و اینکه
چه صبور است این دل !! نمی دانم چه اصراری دارد در زنده نگه داشتن تمامشان!
نمی دانم .

آرامم میکند تنها، قدم های تنهایی اما با یادی از گذشته ها و صدایی که

میخواند و نگاهی رو به آسمان

نگاه میکنم این روزها …این روزها همه چیز را نگاه میکنم ... حتی او را !








بابا نان ندارد

چشمان درشت تخته سیاه بدون پلک زدن ،من وهمشاگردی هایم رازیرنظرداشت.

معلم قصه گو،برقانون سیاه تخته نوشت:

بابانان داد،بابا نان دارد،ان مردامد،ان مردزیرباران امد.

کسی ازپشت نیمکت خاطرات نسل سوخته براشفت وگفت:

اقااجازه!چرادروغ می گویید؟

…معلم اواری از یخ بر وجودش قندیل شد و با کمی مکث،گفت:دروغ چرا؟

همکلاسی گفت :پدرم نان نداد،پدرم نان ندارد،پدرم رفت ،هرگزنیامد.

پدرم زیرباران رفت ودیگرنیامد.

سکوتی خشن برشهرک سردکلاس فائق شد.

معلم، تن لخت تخته را ازدروغ پاک کردوبازغالی که درجیبش داشت نوشت:

بابانان نداد،بابانیامد،بابازیرباران رفت وهرگزنیامد!.






..............
 
بای بای




موضوع: مطالب عمومی!!!،

[ یکشنبه 1392/07/28 ] [ 01:00 ق.ظ ] [ shabnam ]

[ نظرات() ]